تبلیغات |
عشــــــــــــــــــــــق عشق خـــــــــــــــــــــــــدایی عشــــــقــــــــمــــــــون خــــــــــط خــــــــــــــطـــــــی شــــــد تـــــــمـــام شـــــــد
| |||
|
دوستان عزیز به خاطر درخواست یکی از دوستان مدتی بر روی تصاویر و مطالب دل نوشته کار میکنیم امبدوارم این وبسایت مورد توجه شما قرار بگیرد. ![]()
طبقه بندی: تصاویر زبا سازی وبلاگ، [ جمعه 12 فروردین 1390 ] [ 02:04 ق.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
شاید هیچ کس باورش نشه که عشق واقعی توکتاباست. اما من بهش رسیدم من خیلی خوردم از این همه دوستی های الکی دوستیهای بدونه پایه واثاث شاید فکر کنید که دارم شعار میدم اما هیچ کس از دل یه عاشق خبر نداره عاشقی که همه زندگیشو به پای دوستش ریخت اما در عوض چی نصیبش شد جز گریه های شبونه الانم هیچ کدوم از شما متوجه نمیشید که تو دل من چی میگذره از دلی که هر کس به نحوی اومد بیشتر داغونش کرد. عاشقای واقعی تو کتابان٬ توداستانان ٬تورومانان.اما بیرون از کتاب همه جز ۲رنگی بی مهری چیزی گیرشون نمیاد.خوشا به حال لیلی ومجنون شیرین و فرهادو...... این یک هزارومه دردمه. دل شکستن خیلی اسونه اما دل به دست اوردن خیلی سخته دل هیچ کسیو نشکنید تاخدا هم دل رحم بشه واسه تو ودوستت.... [ دوشنبه 6 شهریور 1391 ] [ 01:37 ق.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
الهى! اى دواى درد جانم بشوى این ظلمت و زنگ از روانم ترحّم كن ندارم توشه راه مگر لاتقنطوا من رحمة الله یكى وامانده از راه و ذلیلم به چاه تن فتاده بى دلیلم اسیرم خائفم بى خانمانم گدایم بى نوایم میهمانم سیه رویم تهیدستم فكارم گنهكارم تباهم شرمسارم بده راهى تو این شرمنده ات را نوازش كن به رحمت بنده ات را مرا با عفو خود بنماى درمان نجاتم ده نجات از نفس و شیطان به حالم در همه حالى نظر كن زجرم و هر گناه من گذر كن به جز جود و به جز لطفت الهى مرا نبود در این عالم پناهى [ دوشنبه 6 شهریور 1391 ] [ 01:35 ق.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
رودها در جاری شدن
کوه ها با قله ها
وانسان ها
با عشق، فقط با عشق
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد [ دوشنبه 6 شهریور 1391 ] [ 01:26 ق.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
اگر می دانی در این دنیا کسی هست که
با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند ![]() و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که فقط باشد ،
زندگی کند ![]() لذت ببرد و نفس بکشد [ دوشنبه 6 شهریور 1391 ] [ 01:23 ق.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
هر روز این عشـق یڪـ طرفـہ را طـے میڪـنم... ![]() یڪـبار هم تـو گـامـے بدین سو بـردار ; ![]()
![]()
![]() من اعـتقـاد دارم..... ![]() اندازه دوست داشتن مهـم نیست ![]() ڪـیفـیتـش مهـمـہ : ![]() همیشـہ یـہ دونــہ دوست داشتـہ باشیم ![]() ولـے مــــــــــردونــہ... ![]() بچــہ ڪہ بودیـم از تڪلـیـف میتـرسیـدیـم
[ دوشنبه 6 شهریور 1391 ] [ 01:13 ق.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
از تو سرودن از تو نوشتن مرا به اوج آبی عشق می سپارد واژه ها تاب وصف تو را ندارند توان از تـــــــــــــــو گفتن را ندارند وقتی تو فلسفه ی تقدیر، تفسیر سرنوشت، تعبیر احساس مـــــــــــی شوی دیگر تعریف عشق به سهولت به تو اندیشیدن می ماند تــــو تعریف بی تحریف عشقی واژه ها مرا به یک جمله سوق می دهند از تو نگاشتن، از تو سرودن... ، وجودم، دوست داشتنت را فریاد می کند ، مـــــــــــــــــــی شنوی ...؟! [ جمعه 3 شهریور 1391 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
[ دوشنبه 16 مرداد 1391 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
راه
ها بسته شده
جاده ها دیگر سرانجامی ندارد خنده ها هم آخرش رو به تلخی می زند قلب من اینجا دگر جایی ندارد نارفیق ازپشت خنجر می زند قلب من را می درد عاشقی ام نقطه ی آغاز وپایانی ندارد چشم هایم ازچرانی خسته شد دستهایم سرد شد دوستانم رفته اند باد دیگر حرف پایانی ندارد قلب من می سوزد خنجر آن نارفیق کارش ساخت آدمی مغرور وجدانی ندارد عشق من نیز مرده است عشق دیگر مرد بارانی ندارد جاده ها هم بسته است زندگی بی عشق سرانجامی ندارد [ دوشنبه 16 مرداد 1391 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
من یک چهار دیواری دارم و کاغذ و قلمی.
قلمی که گاه و بی گاه جور مرا می کشد و حرف های نا گفته ام را بر کاغذ می نویسد. در آن لحظه، قلمم مثل زبانم الکن نیست، من من نمی کند، کم نمی آورد و ... می نویسد شیوا، بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی. وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند، اشک هایم فرو نمی ریزند،عصبانی نمی شوم،صدایم هم نمی لرزد... و کاغذ چه صبور، نوشته هایم را گوش می دهد! واکنشی از خشم در او نیست، نگاه عاقل اندر سفیه نمی اندازد، مرا به خاموشی وا نمی دارد، تنهایم نیز نمی گذارد... در آخر، من آرام و سبکبال به کاغذ می گویم: "همه این ها را گفتم که بگویم گفتن بلد نیستم، اما نوشتنم بد نیست..." آن گاه کاغذ را به آب می سپارم و آب می داند آن را به چه کسی برساند... و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم در پی قلم و "کاغذ صبوری" دیگر... من یک چهار دیواری دارم... [ دوشنبه 16 مرداد 1391 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ عرشیا آذرسا ]
|
|||